داستان مرد و گنج

داستان مرد و گنج

به مردی از اهالی بغداد ارثی رسیده بود،اما در مدت زمان کوتاهی اموال خود را از دست می دهد.
مرد که چنین می بیند؛
برآستان پروردگار دست نیاز بلند می کند.
شروع به گریه و زاری می کند، و از خداوند خواستار گشایش درکارهایش می‌شود.
اشک بر گونه‌هایش جاری می گردد.
خداوند مهربان که اخلاص ویکرنگی او را می بیند به ناله‌های مرد پاسخ می دهد.
مرد به خواب می رود و هاتفی درخواب به او پیغام می دهد که گنجی در مصر پنهان است .
سپس نشانی دقیق گنج را به او می دهد و به سفر تشویقش می کند.
مرد با تحمّل سختی و مشقّت فراوان راهی مصر می‌شود .
دست خالی راه می افتد و چون به جایی می رسد که تاب و توان ازدست می‌دهد.
با خود فکر می کندکه بهتر است از مردم گدایی کند ولی از انجام این کار خجالت می کشد.
سرانجام شب را برای این کار مناسب می بیند .
ولی باز هم تردید می کند که این کار را انجام دهد.
در این گیر و دار نگهبان شب سر می رسد و او را زیر مشت و لگد می‌گیرد.
دلیل این ضرب و شتم نابهنگام آن است که :
در آن ایام راهزنان شبها به شهر حمله می کردند وجان و مال مردم را در معرض خطر قرار داده بودند.
پادشاه دستور اکید داده بودکه به هیچ دزدی رحم نشود.
نگهبان از او می پرسد که چه عاملی مرد را در این ساعت از شب به خیابان کشانده است .
مرد ناچار لب به سخن می گشاید و داستان رؤیا و سفر خویش را باز گو می کند .
نگهبان مرد را نادان می شمرد و در جواب می گوید :
که جان خود را بیهوده به خطر انداخته زیرا:
او نیز بارها رؤیایی دیده که در آن به او الهام شده که درجایی از بغداد گنجی پنهان است .
او باید به دنبال آن برود و آن را بیابد ولی او به این خوابها اعتنایی نکرده است .
مرد که سخنان نگهبان را می شنود :
پی می برد که این نشانی خانه خود اوست و از این بابت خداوند را شکر می کند ومتوجه می شود.
انچه برایش رنج برده در واقع در اختیارش بوده ولی به سبب غفلت و ناآگاهی آن را چون گمشده ای تصور می‌کرده است.
پس خوشحال و شکر گزار به طرف منزل خود بر می گردد و سر انجام گنج خویش را پیدا می کند.
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد آن چه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
دوستان این داستان بسیارزیبا شبیه به زندگی اغلب ماست .

که همیشه فکر می کنیم خوشبختی در جای دیگری قرار دارد و آن را همیشه در جای دیگری جست و جو می کنیم .
اکثر روز های با ارزش خود را در سردرگمی و به دنبال حال خوب شب می کنیم
غافل از اینکه ما برای رسیدن به حال خوب اول باید رسالت خود را در این دنیا بشناسیم .
بعد به دنبال آن برویم بدون شناخت کافی از رسالت خود ، سفر زندگی ما شبیه سفری به مقصد هیچ کجاست.

ما ابتدا باید ارزش زندگی خویش را پیدا کنیم و بعد از آن با برنامه ریزی و هدف گذاری در مسیر آن حر کت کنیم تا بتوانیم به شادی واقعی دست پیدا کنیم .

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *