گاوتو بکش!!!

گاوتو بکش!!!

استادو شاگردی درراه سفر به کلبه ای فقیرانه پیر زنی  رسیدن و شب و در اونجا ماندند.
اهالی این خونه از مال دنیا یه گاو داشتن که شیر این گاو برای این مهمانها آوردند.
استاد قبل از طلوع آفتاب شاگردشو بیدار کردو بدون خداحافظی از اونجا رفتند.
موقع رفتن استاد به شاگرد گفت :
گاو و باخودت بیار شاگرد با اینکه از این قضیه ناراحت شد ولی این کارو انجام داد.

بعد از طی مسیری استاد گاو رو به داخل دره انداخت .

سالها از این موضوع گذشت و شاگرد همیشه از این کاری که اون روز انجام داده بودن ناراحت بود .

یک روز وارد شهری شدند وسراغ تاجر اون شهرو گرفتن تاجر شهر پیرزنی بسیار ثروتمند بود وقتی او نو دیدن شناختن اون همون پیرزن فقیر بود که گاوشو کشته بودن از اون پیرزن رمز موفقیتشو پرسیدن اون گفت:

اون روزی که شما از پیش ما رفتید گاو مون هم رفت و افتاد تو دره چند روزی به همین منوال گذشت و گرسنگی به ما فشار آورده بود پسرم گفت در اطراف ما زمین زیاده بریم شهرو بذر بخریم و بکاریم ما هم این کارو کردیم و الان تبدیل شدیم به بزرگترین تاجر شهر.

دوستای عزیز همه ما تو زندگیمون گاو هایی داریم که نمیذارن ما پیشرفت کنیم باید اون گاوها رو پیداکنیم و خودمون بکشیمشون قبل از اینکه اونا آرزوهای مارو بکشن.

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *